سعدى
65
بوستان ( فارسى )
حكايت به ره بر « 1 » يكى پيشم آمد جوان * بتك در پيش گوسفندى روان به دو گفتم اين ريسمانست و بند * كه ميآرد « 2 » اندر « 3 » پيت گوسفند سبك طوق و زنجير از او باز كرد * چپ و راست پوييدن آغاز كرد 1390 هنوز از پيش تازيان ميدويد * كه جو خورده بود از كف مرد و ، خويد چو باز آمد از عيش و شادى « 4 » بجاى * مرا ديد و گفت اى خداوند راى نه اين ريسمان ميبرد با منش * كه احسان كمنديست در گردنش بلطفى كه ديدست پيل دمان * نيارد همى حمله بر پيلبان بدان را نوازش كن اى نيكمرد * كه سگ پاس دارد چو نان تو خورد 1395 بر آن مرد كندست دندان يوز * كه مالد زبان بر پنيرش دو روز حكايت يكى روبهى ديد بيدست و پاى * فرو ماند در لطف و صنع خداى كه چون زندگانى بسر ميبرد * بدين « 5 » دست و پاى از كجا مىخورد درين بود درويش شوريدهرنگ * كه شيرى درآمد ، شغالى بچنگ شغال نگونبخت را شير خورد * بماند آنچه ، روباه از آن « 6 » سير خورد 1400 دگر روز باز اتفاق اوفتاد « 7 » * كه روزىرسان قوت روزش بداد « 8 » يقين مرد را ديده « 9 » بيننده كرد * شد و تكيه بر آفريننده كرد كزين پس بكنجى نشينم چو مور * كه روزى نخوردند پيلان به زور ز نخدان فرو برد چندى بجيب * كه بخشنده روزى فرستد « 10 » ز غيب
--> ( 1 ) . در . ( 2 ) . مىآيد . ( 3 ) . مىآورد در . ( 4 ) . بازى . ( 5 ) . ببى . ( 6 ) . بماند آنچ از آن روبهش . ( 7 ) . اتفاقى فتاد . ( 8 ) . قوت و روزيش داد . ( 9 ) . ديدهء مرد . ( 10 ) . رساند .